امروز : جمعه 8 مرداد 1389 FarsiClub Toolbar
farsiclub.com
خــانـه عضویت کلاب ها جـسـتـجـو متولدین امروز پیامک گالری عکس
ثبت نام عضو جدید افراد آنلاین
صفحه اصلی
وبــلاگ
تعداد دوستان
7%
ارسال پیام
47%
دریافت پیام
32%
وبلاگ
0%
ارسال هدیه برای ارتین پویا
نام ارتین پویا
کلاب آی دی آفلاین artinpoya
وضعیت مرد 29 ساله مجرد
تولد 7 مهر 1360
سن کلابی 5 ماه و 21 روز
اطلاعات بیشتر بیشتر ...
جنسیت مرد
محل سکونت Iran - خوزستان - اهواز
سیگار نمی کشم
علت عضویت تماس با آشنایان و دوستان
زندگی با با والدین
تحصیلات لیسانس
گرایش سیاسی هیچکدام!
قد 175 - 180
وزن 80 - 85
اخلاق و برخورد شوخ ، دوستانه ، شلوغ ، تیز هوش
مد و ظاهر متغیر ، جین ، کت و شلوار ، مد روز
تاریخ عضویت سه شنبه 20 بهمن 1388
پیام ضروری وقتي آواها را كسي در نمي يابد،وقتي صداي انسان به گوش كسي نمي رسد،وقتي چشمهاي انسانها به همه جانگاه مي كند ولي نمي بيند،وقتي گوشها همه صداها را گوش مي كنند ولي نمي شنوند،وقتي حقايق گم مي شوندودستان خسته ما به جايي نمي رسد،موقع گريستن است نه به حال ديگران بلكه به حال خويش،كه در كجائيم و به چه مشغول،وقتي به اطراف مي نگريم ،مردمي را مي بينيم كه آنقدر غرق در زندگي ماشيني شده اندكه مي انديشند خود نيزدر اين روندتبديل به ماشين شده اند،وقتي چشمهامان را بيشتر باز مي كنيم نه سبزي مي بينيم ونه طراوت نه پاكي ونه صداقت،گوئي در مريخ بسر مي بريم،حالاچشمهايمان را كه مي بنديم ديگر رويا نمي بينيم،ديگرآرزو نميكنيم گويا رويا ديدن و آرزو كردن از حافظه سخت شده مان رخت بر بسته است،ديگر پرستويي به ياد خانه اش فرسنگها سفر نمي كندحالا ديگر كبوترها هم جفتشان را تنها مي گذارند،حالا ديگرهيچ هوسي هم به دلمان نمي زند حالا من هم خسته ام…خسته ام ودر جستجوي را راه نجات.
درباره من یه آدم خیلی خاص همیشه سعی کردم دوره اتیش باشم نه داخل اتیش
اطلاعات اضافی وقتی سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجه به این مساله نمی كرد. آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهایمعصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسید. م? خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد". من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خیلی خوبی داشتیم" ، و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. یه روز گذشت، سپس یك هفته، یك سال ... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشكرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم ، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه، من دیدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدی؟ متشكرم" میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست كه اون نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
لیست دوستان : 9 نفر
آفلاین گفتگو
هستی
آفلاین گفتگو
سحر
آفلاین گفتگو
سامیه
آفلاین گفتگو
سامان
آفلاین گفتگو
قاصدک
آفلاین گفتگو
elisa
آفلاین گفتگو
آزاد
آفلاین گفتگو
فائزه
آفلاین گفتگو
مرسده330
کلاب های من
کلاب
کلاب
کلاب
| درباره ما - تماس با ما | قوانین | تبلیغات |