|
تعداد دوستان
|
|
|
|
ارسال پیام
|
|
|
|
دریافت پیام
|
|
|
|
وبلاگ
|
|
|
|
وبلاگ
شبی با دوستان
دیشب در خلوت تنهایی خود , با باران مژگانم گل های باغ آرزوهایم را آبیاری می کردم
با دستمال خیالم برگ های حرف هایم را از گردو غبار فراموشی پاک می کردم.
و با تنهایی افکار و اندیشه هایم در این باغ قدم میزدم.
چرا چشمان پر فروغی بر این باغ نمی نگرد
چرا در این باغ جشن و شکوهی تیست.
چرا زین باغ آهنگ سکوت پخش است.
باغبانش رنجور , امیدش دور , باغ آرزویش کور , نگاهش بی تفاوت , بی زبان بی نور
نفس ها خسته کوتاه , فرو خشکیده بر لب آه
ناگاه
صدای تق تق در می آید به گوش , صدای پای مبهم , صدای هستی ست گویا , از واپسین لحظات دروازه های باغ
فروغ سرد یک لبخند بر لبان باغبان , روح می بخشد
باز صدای نجوایی شلوغ , بدبین به باغ ,لیک آهنگ گرم زندگی ست , صدای فاطیماست گویا
دلش را اشتیاق واپسین در سینه می کوبد.
به زحمت دست های لاغرش می گشاید , در را
نگاه خسته اش را می گشاید تا لب درگاه
که این هستی , که این فاطیما , که این همزبان و هم ولایت دیرین او , سیمبای اهل قلم , سیمای دختری زانو بغل گرفته , مردی با گل رز تمنای بقای عشق را می کند باز.
مرد دگر با تشتی از لیموی شیرین عشق , یک طبق سیب سرخ , عاطفه هایی از نور
زبان به ستایش آنها گشوده :
هستی ای ابهام رویای عشق
ای فرو رفته در گرداب عشق
ای که ز دورهای قریب
می رسی چون شبه در شط سرخ شهید
...
وای از امتداد این نگاه
کوه را نتوان تحمل زین نگاه
این نگاه دل ها را طوفانی کند
بهر ابراهیم عشق , مرا قربانی کند.
فاطیما ای دختر والای شهر
کن نگه تو به پایین شهر
...
لیون ای مرد شهر بیشه ها
ای شیر بی باک بیشه ها
ای هم ولایت شده دکی(دکتر) ما
فوق دکی ها تکلم می کنی مرا
.......
این سیمبای اهل قلم
نیست خبر زاو جز یک قلم
مهتاب را کرده سجده گه خویش
لیک نداند که گم کرده گنجینه خویش
....
سیمای زانو بغل گرفته
معلوم نیست به کدام دیار خو گرفته
....
مجید ای ابر مرد اهل جنوب
ای تو آیینه دار عشق و جنون
.....
به چه طعمی دارد این لیموی عشق
باید خریدش کرد ز دکان عشق
سیب سرخ نیز مرا رنگ سلامت می زند
خاله, ای پیر شهر عشق
ای تو اسوه و الگوی عشق
انچه بر تن کرده ایم ما از رنگ عشق
در پستو خانه ات مانده از دوران عشق
ای همه دوستان شهر آشوب عشق
خوش آمدید به باغ بهشت
این باغ را باید گوهر افشانی کنم
بهرتان اشتران را قربانی کنم
..
ما همه غرق شادی شدیم
بحری از می و عیاشی شدیم
ناگه بانگی برخواست
آذرخشی آمد و درفشی برخواست
باغ یکسر به شوق و شورآمده
وز بوی او مستی و نور آمده
درخت گفت نو بهاری آمده غنچه خیز و سایه زد
مرغ عشق بر درخت هو هو زنان گفت آمد خلسه عشاق زمان
کیست این قد رعنای عشق
دوستان همه در قد قامت عشق
مالک من , باغ و رویاهای من
نیست او جز نسترن یار من
فاش گفتم و مرا باکی نیست
جز نسترن مرا یاری نیست.
چهارشنبه 30 تير 1389
|
زن و انقلاب صنعتی
انقلاب صنعتی و شاغل شدن زن
انقلاب صنعتی در اروپا و سود پرستی کارخانه داران بزرگ سبب شد تا برای دست یابی به نیروی کار ارزان، زنان را به بازار کار بکشانند زیرا زنان کارگران ارزان و کم توقع بودند.ویل دورانت در این زمینه می نویسید:
زیرا انقلاب صنعتی در درجه اول موجب شد که زن نیز صنعتی شود آن هم تا بدان پایه بر همه نا معلوم بوده و هیچ کس خواب ان هم را ندیده بود،زنان، کارگران ارزانتری بودند و کارفرمایان انان را بر مردان سرکش سنگین قیمت ترجیح دادند.
یک قرن پیش در انگلستان کار پیدا کردن برای مردان دشوار گشت، اما اعلان ها از انان می خواست که زنان و کودکان خود را به کارخانه ها بفرستند. کارفرمایان باید در اندیشه سود و سهام خود باشند نباید خاطر خود را با اخلاق و روسوم و حکومتها آشفته سازند. کسانی که نا آگاه برای خانه براندازی توطئه کردند، کارخانه داران وطن پرست قرن نوزدهم انگلستان بودند. پس از ازادی زن ، در نتیجه یشرفت های اقتصادی است و خود او آن دخالتی ندارد و سرزنش برای این کار با نطق های دور و دراز، بی معنی و بیهوده است.
حظور زن در بازار کار و فعالیت های اقتصادی بتدریج باعث شد تا برای انجام راحت تر اشتغال خود به پوشش های کمتری آراسته گردد و از طرفی با مصرفی تر شدن جامعه به فکر استفاده از مد روز بیفتد و بدین ترتیب زنان و دختران که تا به حال در محدوده خانواده، عفیفانه می زیستند در گذر زندگی اجتماعی خود به جلوه گری ها پرداختند و این امر با گسترش سینما و تقلید از هنرپیشگان زن در روش سلوک با مردان به تنزل روحیه عفاف و پوشیدگی انجامید.
ویل دورانت نیز در این باره می گوید:
گمان نزدیک به یقین است که این کوشش فراوان در استقبال لذات نامشروع، بیش از ان فسادی است که با هجوم (داروین) با کمال بی شرمی و بی باکی بر ان هجوم برد. باز هم ایت اندازه به فساد کمک نکرد که وقتی که پسران و دختران شرم و حیا را کنار گذاشتند و اکنون با هر وسیله ای دست بر دامن علم می زنند که بیا و ما را از شر این بلا نجات ده.
2-تاثیر رنسانس در غرب
در اثر رنسانس، ارزش های دینی و فرهنگی کلیسا از صحنه زندگی مردم کنار رفت تا جائی که در نظام مدرنیته جدید، با تحقیر ارزشهای فرهنگی، تنها ساحت دنیوی حیات، مورد توجه قرار گرفت.
1-بر اساس میل زایدوالوصف به اختراعات و اکتشافات به پشتوانه نگرش منفعت طلبانه زمینه مناسب برای رشد اندیشه های علمی و استفاده از دست اوردهای فکری و صنعتی فراهم گردید تا انجا که به اشتباه گمان بر این شد که:
دست کشیدن از دین و سنن رایج دینی(از جمله عفاف و پوشش)، غرب را از منجلاب ظلمانی قرون وسطایی نجات داد و موجب پیشرفت غرب در زمینه علوم تجربی و صنعتی شد و بواسطه فعالیت فرهنگ دگر اندیشان نوگرا، از طریق انتشار روزنامه ها و مجلات و... چنین وانمود شد که قرون وسطی چون حاکمیت دین را در برداشت سالهای تاریک و ظلمانی بوده است و نفی سنن و حاکمیت دین برای پیشرفت مردم غرب لازم است.
بنابراین پشت کردن به دین سنت دینی نشانه تمدید و روشن فکری گردید.
دکتر شریعتی در کتاب انتظار عصر حاضراززن می نویسد:
غرب، با مبارزه همه جانبه از نظر فلسفی، فکری و اجتماعی از نظر تمدن و فرهنگ که با مذهب قرون وسطایی کلیسا (یعنی مذهب کاتولیک های حاکم در غرب و خود به خود با همه قیدها، حدود و ارزش های اخلاقی ، فکری و اعتقادی که کلیسا به نام دین از انها دفاع و حمایت می کرد) در افتاد و آنها را نابود کرد و ناگهان مسئله آزادی جنسی مطرح شد.
از طرف دیگر بسیار از شبهات و اشکالات دینی در اذهان مردم غرب زمین رسوخ کرده که روحانیون کلیسا از عهده پاسخ بر نمی آمدند.
ضمنا خرافه ها و اسطورهای نفوذ یافته در دین، ساختار دین را از درون آسیب پذیرساخته و زمینه را برای اختراع مکتبی و سازگار با بینش روشنفکران غربی فراهم آورده بود.
در این نگرش جدید(مدرنیسم) سنن دینی جایگاهی نداشت.
بنابراین گریز غرب از دین، تحت به عنوان گریز از اوهام و خرافات رایج دینی تلقی شد که در نهایت به گریز از اصل و اساس دین و التزامات انجامید.
و تاثسر کلی در دو بعد:
1- بی اعتمادی و بی ایمانی مردم نسبت به اصالت دین مسیحیت و ارزشهای اخلاقی دینی.
2- بیتوجهی به آداب و سنن دینی را نشانه روشنفکری و علم گرایی دانستن، سبب از بین رفتن روحیه عفاف و کاهش پوشش بانوان خصوصا در اشراف و عیان شد که بعدها به طبقات دیگر سرایت کرد.
ویل دورانت نیز می گوید:
نتیجه قطعی نهضت فرهنگ رنسانس، در هم ریختن مناسبات اجتماعی و به زیر سوال رفتن بسیاری از اصول و ارزشهای رایج بود، در قرون وسطی نسبت به حقوق اجتماعی زنان تفریط می شد و در رنسانس گرایش به افراط وجود داشت.
نقش رسانه های مدرنیسم در قرن بیستم
رمنگیر وضیعت فرهنگی غرب را بهتر وضیعت روانی نمی بیند. سینماها که به عنوان یکی از هنرهای هفتگانه، موثرترین نقش ها را در ترسیم فرهنگی بر عهده دارند توانسته اند با نمایش فیلم های مستهجن و بهره گیری از کلمه های زشت و عامه پسند تماشاگران را تحت تاثیر قرار دهند.نمایش فیلم با استفاده از هنرپیشگان دختر،تماشاگران را به وجد می آورد و به سرعت آنان را به دام می اندازد.
در اثر همین آزاد اندیشی و تساهل هایی که دولت به خرج می دهد،اغتشاش جنسی و آزادی های سکسی به جایی رسیده است که طبقات مختلف اجتماع وضع کنونی را پذیرفته اند و تصور می کنند که باید همین گونه باشد.
مدگرایی(تقلید اجتماعی در زنان)
تقلید از دیدگاه روانشناسی انسان در پی ارضای نیاز فطری احترام و تایید، در صدد است که از یکسو همرنگ دیگران باشد تا مبادا مورد سرزنش و اهانت قرار گیرد از طرف دیگر از دیگران عقب نماند تا حقوقش ضایع نشود وبدین ترتیب حرمت خود را از دست ندهد.
علی القاعده نوعی همرنگی و همنوایی در بین افراد بایدوجود داشته باشد تا از سوی یکدیگر مقبول واقع شود.
چون در رفتارهای ما، انگیزهای اجتماعی وجود دارد و ما علاقه مندیم که در نظر دیگران، شایسته تایید شده ئ زیبا ئ عاقل جلوه کنیم در نوع پوشش خود نیزآن را رعایت کنیم.
مد،موجب شباهت به اشخاص ما فوق می شود و در واقع نوعی تقلید است یعنی تقلید ناشی از رقابت و رفته رفته برابری ایجاد می کند.
معمولا تعقییراتی که در شکل کلی لباس زنان، در هر پنجاه سال یکبار به چشم می خورد دو نوع است:
الف) پایدار(دامن فراخ-بلند و کمر باریک در بالای لگن)
ب)نوع مخالف اولی که نوعی انحراف از قاعده است(دامن تنگ و کوتاه و کمرگشاد بالا زده و ...)
هر مدلی به طور کلی سه مرحله دارد:
1-جالب توجه و شوک دهنده می گردد.
2-عمومی و عامه پسند می شود.
3-هروقت عمومی شد ارزشش را ازدست می دهد ومدل جدید می آید. در200 سال اخیر درغرب درهر دوره(نسل) برای خانمها، یک طرح یامدال ایده آل خاص بوده است والبته در100 سال اخیر تغییر مدل ها بسیار سریعتر صورت گرفته است.
مدل گرایی بارشد رسانه ها، که عامل مهم انتقال مدبودند بسیار وسعت یافت ودرممالک دیگرهم تبلیغ شد وبرهنگی غربی بدین گونه به ملل دیگر سرایت نمود.
بنابراین بر اساس حس تقلید در پوشش،در دنیای امروز از طریق رسانه های جهانی،اشکال و مدهای غربی به ممالک دنیا سرازیر می شود و باعث می گردد تا تقلید و تبعیت از سنتها و پوشش بومی به مخاطره افتاده به دنبال ان لباس عفیف سنتی ملل به فراموشی سپرده شود.
4-نقش عوامل اقتصادی در قرون اخیر
1- توسعه بازار مصرف
چنانکه روشن است فرهنگ عفاف،سادگی و پوشیدگی،حس تنوع طلبی و حجم مصرف لباسها، لوازم آرایش را کاهش می دهد و لذا این امر به سود صاحبان کارخانجات مربوطه نیست.از این رو استثمارگران اقتصادی برای توسعه بازارهای مصرف همگام با استعمارگران به ترویج فرهنگ مصرف و نیز خودآرایی در میان زنان زدند و در این راه از اندام عریان و چهره زیبای او بهره ها بردند.
2-استفاده تبلیغاتی از چهره و اندام زن
به تدریج در تبلیغات و آگاهی های اقتصادی استفاده از زنان رونق گرفت و صاحبان تولیدات که خود قائل به عفت و ایمان نبودند از نقطه ضعف های روانی مردم سود جوستند.
زمینه ساز چنین فرهنگ تبلیغاتی،اندیشه هایی است که در کلام فروید پیدا می شود(مرد با دیدن تصاویر و عکس ها که نمایانگر چیزی به نام زن باشد،لذت برده و ارضا می شود)
و از طرفی شکل بدن در حالت عریان برای مرد چندان جاذب نیست اما نیمه عریان چنان او را به خود می کشد که به شدت او را به خود می کشد که به شدت او را تحریک می کند این موضوع به خاطر ایجاد تصور و ترمیم از یک قسمت رویت شده در ذهن است.
این موضوع باعث می شود که فرد تمام ذهن خود را متوجه آن ترمیم کرده و بر انگیخته شود اما در دو صورت پوشیده و یا عریان،حالت شرم و حیا در او ظاهر می شود.
البته افراد متفاوتند،بعضی با دیدن فرم لباس که بدن را نمایان می سازد تحریک می شوند،مرد آن را برای خود تعمیم داده و لذت میبرد.اینجاست که نشان دادن بر جستگی های بدن با لباس همانند عریان بودن است. لذا بسیاری از تجار بزرگ جهانی از همین خاصیت استفاده کرده و از زن برای فروش کالا استفاده میکنند،عکس بدن آنها را روی جوراب و غیره می اندازند یا او را در کنار اشیا قرار می دهند مردها در حقیقت عکس زن را می خرند نه کالا را.
تحقیر زنان در آثار هنری و کارهای تبلیغاتی بر تصاویر سینمایی هم حاکم است.مک کنیون منتقد سینمایی نیویورک تایمز در انتقاد به بی قیدی بعضی هنرپیشه ها در امور جنسی این موضوع ار مطرح می کند که:
این مردها هستند که حد قانونی پرنوگرافی را تعیین می کنند پورنورگرافی به برتری مرد رسمیت می بخشد.
4-تاثیر عقاید فروید در تنزل حس عفاف جامعه زنان.
فمینیستی و مقولات دینی
نگاه فمینیسم علی القاعده یک نگاه انتقادی به دیدگاه دینی است(غیر از نگرش مارکسیستی که ضد دینی است) و اگر به الهایات نیز توجه کنند،از منظر خاص خود است مثلا ایریگارای از متفکران موج دوم فمینیستی،خدای مسیحیت را نمونه امر تخیلی مردانه دانسته و به نظر او خدای زن،خدایی است که بتواند به چندگانگی،تفاوت،گردیدن...شکل دهد او می پذیرد که خدای زن هنوز نیامده است.
3-انگیزه مالی و فرصت طلبی اجتماعی
برهنگی و روسپی گری سابقه تاریخی دارد و نمونه تاریخی در ملل مختلف در این باره وجود دارد و در عربستان به بیان قرآن، اجبار دختران جوان در عصر جاهلی به روسپی گری برای استفاده از درامد آنها بوده است.
کنیزان جوان را برای مال دنیا ب کار زشت وادار نکنید اگر آنها میل به پاکدامنی دارند.
فریب خوردن دختران و زنان در مقابل مال و ثروت طبقات مرفه و از دست دادن عفت برای جلب توجه آنها می تواند همواره از خطراتی باشد که طبقه زیر دست هر جامعه ای را تهدید می کند و به همین ترتیب به نمایش گذاشتنجمال برای احراز موقعیت و فرصت های اجتماعی در نزد مردان فرصت طلب وجود دارد که البته همواره دختران و زنان ، خسارت این سو استفاده های گذری را داده و عاقبت با تحقیر و بی اعتنایی این مردان روبرو شده اند.
ازدواج های دیررس
اثرات نامطلوب جسمی و روانی ازدواج های زودرس در ملل هند، خاور دور، ایران و عرب و حتی در اروپای قدیم، همواره مورد استناد حکیمان و پزشکان و مورد زمزمه پیرزنهای خانواده ها در عصر ما می باشد اما در عصر امروز برای جلوگیری از این آثار نامطلوب به افراط (ازدواج های دیررس) مبتلا شده ایم در حالی که انحرافات ناشی از ازدواج های دیررس ، بسیار متنوع و مخاطره آمیزهستند.
پاسخ ندادن صحیح و به هنگام نیاز جنسی می تواند موجب بسیاری از انحرافات از جمله،ماسوخیسم (میل خودآزاری) ، سادیسم (میل دیگرآزاری) و یا حتی سادوماسوخیسم (میل دیگرآزاری با میل خودآزاری)گردد.پاسخ ندادن به عواطف طبیعی و خودنمایی فطری خصوصا دختران و بی توجهی به آنها باعث می شود که خود نمایی با خودآرایی بیمار گونه و افراطی ظهور پیدا کند که منشا بی عفتی و عریانی خواهد شد.
3- عوامل سیاسی، کید استعمارگران
تضعیف فرهنگ عفاف، بهترین راه مقابله برای خوار کردن ملت ها ستمگران و غارتگران عالم ئر طول تاریخ هر گاه از راه تهدید،ارعاب،ترور، جنگ و ... نتوانسته اند بر اقوام و ملل دیگر فائق آیند به عنوان یکی از وسایل بسیار موثر از گسترش فحشا و منکرات در میان مردم استفاده کرده اند وهمواره در جوامعی که رعایت عفاف و حجاب عمومیت داشته شکست عمیقی بدان وارد شده است
سه شنبه 1 تير 1389
|
ما هرچه داریم از مادراست.
سلام
روز مادر به همه دوستان مبارک باد
مادر خسته از راه رسیده بود که پسر بزرگتر دوان دوان آمد و گفت میدونی مادر وقتی نبودید محمد چه کرد.
مادر که چادرش رو از سرش بر می داشت گفت " نه !
پسر گفت با ماژیک روی دیواراتاق خواب نقاشی کرده !
مادر که خسته بود تا این جریان رو شنید به سمت اتاق خواب رفت .
محمد از ترس زیر تخت قائم شده بود
وقتی مادر دیوار را دید خشکش زده بود.
رفت و یه قاب خالی پیدا کرد و گذاشت روی نقاشی محمد.
او روی دیوار یه قلب کشیده بود و توی قلب نوشته بود مادر دوستت دارم.
هنوز اون نقاشی توی اتاق خواب هست.
.........
ما هرچه داریم از مادراست.
من اهل موعظه و اینجور حرفا نیستم اما چیزایی رو که وجدانم شده رو می گم.
خداوند قضیه رو به حضرت محمد گفت ,
حضرت رو به علی (ع) کرد و گفت بعد از اتفاقات بدی برای تو و دخترم خواهد افتاد و جریان رو برای آن حضرت بازگو کرد.و گفت برای حفظ بنیان اسلام باید صبرکنی .حضرت وقتی شنید چه اتفاقی قراره برای همسرش بیفتد از هوش رفت.
وقتی به هوش آمد پیامبر گفت : خدا فرموده به علی (ع) بگو اگه نمی خواد ما بدون اینکه از مقام و ارزشش کم کنیم , قبول می کنیم.
علی (ع) فرمودند اگه خدا اینچنی می خواد من صبر می کنم.
همچنین روز حادثه که مولا را با آن وضع داشتند می بردند مسجد, حضرت فاطمه (س) فرمودند اگه علی (ع) را رها نکنید نفرین خواهم کرد. که ستون های مسجد تکان شدیدی خوردند. مولا به سلمان گفت برو به فاطمه بگو صبر کند که اگه نفرین کند احدی زنده نخواهد ماند.
باور کنید دوستان اگه حضرت زهرا نفرین می کرد خدا تو رودربایستی نمی ایستاد و بدون معطلی احدی رو باقی نمیگذاشت. شاید بگویید پس اون همه پیغمبر و تلاش و کشته و... چی ؟
منم یه زمانی این تو ذهنم بود تا اینکه شنیدم
حضرت دوست خطاب به حبیبش کرد وگفت : یا محمد لولاک ,لما خلقت الجن والانس و لولا علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما
ای محمد اگه تو نبودی آسمان و زمین و موجودی نبود و اگه علی نبود تو نبودی و اگه فاطمه نبود شما دونفر هم نبودید.
من به وبه خودم وقتی اسن رو شنیدم بد جوری خودمو مدیون این پدر و این مادر دونستم.
که فقط و فقط به خاطر اینکه اسلام به ما برسه همه اون مصیبت ها رو تحمل کردند.
پنجشنبه 13 خرداد 1389
|
آیا واقعا خدا خوب است
حتما شما نیز تجربه کردید؟
روزهای شادی و شیرین روزهایی که شما به خواسته های خود رسیدید , بودن با کسی که او را دوست دارید , داشتن یک همسر مورد دلخواه , شغلی مناسب و پر درآمد و...
اگر در این روزها از شما در خصوص خدا بپرسند خواهید گفت: خدا را شکر به من خیلی محبت دارد
ولی اگر روزهای درد و رنج , نا امیدی , حادثه ناگوار و... در زندگی شما ایجاد شود ؛ یا وقتی افرادی را که دوست دارید از دست می دهید , وقتی روزگار آنگونه که می خواهید نباشد , یا وقتی ازدواجی بدون عشق و محبت داشته باشید , یا فرزندانی و دوستانی که به سراغ شما نمی آیند , یا حتی نداشتن یک خواستگار مناسب آن هم در سن بالا , نداشتن موقعیت اجتماعی خوب و...
آیا در این موارد این سوالات را از خود پرسیدید :
آیا واقعا خدا خوب است ؟
اگر او واقعا خوب است پس چرا گذاشت چنین اتفاقاتی بیفتد؟
حتی او تو را دوست ندارد؟
نمی دانم ؛ اما شاید شمایی که الان از وضعیت روحی و روانی خوبی برخوردار نباشید به هر علتی مثل یک شکست عشقی , یا هر دلیل دیگر ؛ این سوالات به ذهن شما خطور کرده باشد!
که چرا من ؟
چرا من باید تنها باشم؟
چرا من نباید از موقعیت اجتماعی محبوبی برخوردار نباشم؟
چرا من نباید در آزمون قبول بشم؟
و...
آنگاه از خدا ایراد می گیریم که چرا گذاشت این وضعیت اتفاق بیفتد.
و در نهایت احساس می کنید که باید اراده خدا را کنار زنیم!!
و خود تصمیمات خوب و بد زندگی را بگیریم!
دیگر نه در مورد خوب یا بد بودن کارها سراغ خدا و دین می رویم و نه حتی در صورت دانستن به آن عمل می کنیم!؟
واین یعنی حذف خدا از زندگی شخصی!
اما آیا حقیقت هم همین است؟
آیا حقیقت همانطوری است که ما فکر کردیم؟
یا باز تحت شرائطی ذهنمان دچار اشتباه شده است؟
یا حتی شاید شیطان با غلط نشان دادن ظواهر مسائل , چنین تصوری از خدا را در ما ایجاد کرده است؟
آیا خدا واقعا خوب است؟
خدایی که حتی از موریانه ایی که در اعماق یک چاه عمیق زندگی می کند , با خبر است و روزی او را می رساند!
خدایی که حتی بدون اینکه ما خواسته باشیم انواع نعمتهای برای زندگی را برای ما ارزانی داشته است؟
خدایی که حتی بدون اینکه ما خواسته باشیم , به ما فرصت و نعمت وجود داشتن را داده است , تا ما از این نعمت بزرگ برخوردار شده و این فرصت را داشته باشیم تا زندگی کنیم و خود را به نعمت بزرگتر و مهمتر یعنی سعادت در زندگی برسانیم؟
نه!
ظاهرا حقیقت غیر از آن چیزی است که شیطان به ذهن ما خطور داده است!
در واقع شیطان خواسته شما خدا را از زندگی خود حذف کنید , چون با حذف خدا از زندگی نه تنها موفق و کامیاب نخواهید بود که بیشتر در مشکلات غوطه ور خواهید شد و حتی چنانچه به ظاهر زندگی موفقی داشته باشید در نهایت هرچه سعی می کنید آرامش گمشده خود را بیابید , بیشتر تنها و تنهاتر خواهید شد!
مگر نشنید چه زیاد بودند انسانهایی که با اینکه از مکنت مالی خوبی برخوردا بودند , اما از آنجایی که خدا را که معنی و غایت زندگی انسان بود را , از زندگی خود حذف کرده بودند , دچار یک پوچی عمیقی شده بودن و چون هر آنچه که در دنیا از نعمت و جا ممکن بود به دست آورده بودند و آرامش را به دست نیاورده بودن , بیشتر از بقیه نا امیدتر شده و سرانجام در کمال ذلت و زبونی به زندگی خود پایان دادند.
پس بهتر است بار دیگر با تابیدن ایمان به خدا و قوی تر کردن آن اسیر دروغ های شیطان نشویم وزندگی خود را تباه نسازیم.
اگر مسائل را به خدا واگذار کنیم , همانا او ما را مکفی و کفایت کننده است.
شنبه 8 خرداد 1389
|
آرامش یا آسایش؟
به نام خدا
حتما شما هم این حس را تجربه کردید
خواسته یا آرزویی داشته باشید که در شرایط عادی نتوانید آن را به دست آورید.
لذا دست به دامان خدا شده و از او می خواهید که آرزوی شما را برآورده کند , قبولی در آزمون دانشگاه , یافتن شغل مناسب , شفاء خود یا عزیزتون و...
ولی بعد از مدتی می بینید که نتونستید به آرزوتون دست یابید.
حتما یک نوع احساس طلبکارانه از خدا خواهید داشت.
چرا دعا و آرزوی من را برآورده نکردی؟
من که چند شب جمعه نذر و نیاز کردم ؟
من که همیشه و همه جا یاد تو بودم و از تو خواسته ام رو خواستم؟
و...
آیا خدا خدمتکار ماست؟
آیا هدف از زندگی , آسایش است ؟
این شیوه از تفکر از دوجنبه زیانبار است
1- برداشت ما از خداوند قادر و مهربان فقط یک خدمتکاری است که مدام باید مشکلاتمان را حل کند!! که در صورتی که نتوانست (به زعم ما) یا نخواست , از خدا سرخورده و نا امید شویم و احیانا به خدا پشت کنیم و حتی نماز هایمان را هم ترک کنیم!! چرا که او آرزوی ما برآورده نکرده؟!
2- این طرز تفکر , هدف از زندگی را رهایی از تمام مشکلات و خلاصی از همه چیزهایی می داند که در زندگی نا خوشایند است .
متاسفانه جامعه ما را طوری شرطی کرده است که مشکلات را مانند یک میکروب و فقط از جنبه منفی به آن نگاه می کنیم:
سر دردی ؟قرص مسکن بخور
نمی توانی ماشین جدیدی بگیری ؟ قرض کن
شوهرت نسبت به تو بی احساس است و عشق نمی ورزد ؟ برو دنبال یکی دیگر
و...
بله , زندگی توام با مهر و محبت و اطاعت خداوند ما را از مشکلاتی که نتیجه آن زندگی پوچ و تهی از معرفت است دور نگه می دارد.
اما این بدان معنا نیست که آنان که خدا را دوست دارند و از او اطاعت می کنند , در زندگی هیچ مشکلی ندارند, حقیقت این است که زندگی در این دنیا متناسب با محیط آن سخت است .حتی پیامبران و امامن معصوم هم که بهترین بندگان خدا بودن در بدن هایی خاکی زندگی کردند و با واقعیت های زندگی مانند بیماری , فقر , درد و... سر و کار داشتند .
محبت به خدا داشتن و یاد او بودن همیشه ملتزم با آسایش نیست!
خداوند دنیا را بهشت انسان های مومن قرار نداده است که در آن با آسایش تمتم زندگی کنند.
ولی خداوند از مشکلات ما آگاه است , در واقع او با مشکلات و فشارها , زندگی ما را می سازد و شکل می دهد و در طی همین رنج ها آگاهی و دانش و معرفت ما را هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگران و حتی خود خدا افزایش می دهد .
خداوند جلیل می گوید ای بندگان من ؛ من از مبتلا کردن شما به مصائب زندگی , منظوری دارم .من نه از روی جهل و نه از روی ظلم و تعدی به شما که بنا به مصالحی که سود آن نسیب خودتان می شود ؛ شما را مشکلات زندگی مبتلا می کنم.
مگر نه این است که بارها دیدیم که مادری کودکی را از داشتن وسیله یا غذایی منع می کند , با اینکه کودک اصرار و حتی ناله وگریه سر می دهد.
آگاهی و علم ما نیز در خصوص خودمان نسبت به آگاهی و علم خدا به ما خیلی کم است.
پس بهتر است با توکل به خدا و کمک گرفتن از خود او با روحیه ایی شاد و سرزنده به جنگ و غلبه بر مشکلات برویم .
شنبه 8 خرداد 1389
|
آدمی ساخته افکار خویش است ,فردا همان خواهد شد که امروز اندیشه است.
آدمی ساخته افکار خویش است ,فردا همان خواهد شد که امروز اندیشه است.
شاید بپرسید چگونه افکار انسان باعث می شوند که وی در اینده چه شخصیت و حتی شغلی داشته باشد.
در وهله اول باید گفت که انسانی خالی از فکر نیست شما به هر فردی که بنگرید او را غرق در افکاری خاص و مربوط به خود خواهید دید.
افکار و آرزوهای بزرگ ,کوچک و شاید سطحی ولی انسان را به خود مشغول ساخته است.
بعضی ها هم دارای افکار مشوش و به هم ریخته هستند. یعنی فکر و افکار آنها بسته به موضوع روز تغییر می کند.
یه روز موضوع خانواده و همسر روز دیگر موضوع شغل و روز دیگر موضوعی دیگر...
در واقع اینگونه افراد هیچگونه تمرکزی روی افکار خویش ندارند.دلیلش واضح است چون هیچگونه هدف مشخص و معینی ندارند تا افکارشان روی آن تمرکز یابد.
بنا براین اینگونه افکار مشوش و سطحی و زودگذز افرادی بی هدف و با افکار به هم ریخته می پروراند.
بنا براین می توان اولین قدم برای رسیدن به یک شخصیت ایده آل پیدا کردن یک هدف یک آرزو وآینده روشنی است که دوست دارید به آن دست پیدا کنید.
شما حتما هرچند علاقه ایی به فوتبال نداشته باشید , مسابقات آن را دیده اید .عده ایی با تمام انرژی به دنبال یک توپ برای وارد کردن آن به دروازه حریف با یک سری مقررات و قوانین هستند ؛ مثلا غیر از دروازه بان بقیه حق استفاده از دست را در میدان بازی ندارند.
به نظر شما چه چیزی باعث شده این افراد دور هم جمع شوند؟
چه چیزی باعث شده که 90دقیقه دنبال یک توپ بدوند و...؟
تنها چیزی که باعث شده آنها این همه زحمت را متقبل شوند , زدن گل در کوتاه مدت و رسیدن به قهرمانی و گرفتن کاپ در بلند مدت است.
حال فرض کنید هیچ یک از این اهداف معلوم نبود .مثلا فرض کنید , فقط یک عده افراد دنبال توپ هستند , بدون آنکه بدانند چه کاری باید انجام دهند !
این مثال شاید از واقعیت موجود خیلی بعید باشد, ولی اگر در زندگی خود یا دیگران غوطه ور شوید , متوجه خواهید شد که اکثر ما انسانها در نهایت نمی دانیم چرا دست به یکسری فعالیتها می زنیم!
یا به عبارتی دیگر در ماورای اکثر انتخاب های ما ابهامی بزرگ وجود دارد! انتخاب هایی که اکثر آنها با هم در یک سو و جهت نیستند؟
و بعد تمرکز فکر و اندیشه روی آن( منی) که در آینده قرار است به اون دست پیدا کنید .
در واقع مشکل اصلی ما همین قدم اول است .یعنی تعیین هدف و آرزویی که دوست دارید به آن برسید.
شاید بگویید ما همه یه سری آرزو و اهدافی رو داریم که دوست داریم به آن برسیم.
این حرف شما درست است ما همه در سر یه سری آرزوها داریم؛اما این آرزو های ما چند عیب اساسی دارند:
1- زودگذر هستند. یعنی ما غالبا در شرائط و اوضاع و احوال خاصی که قرار می گیریم یکسری آرزوها و اهدافی رو مد نظر قرار می دهیم , که بعد از خارج شدن از اون اوضاع دیگر نه انگیزه و نه ضرورت آن آرزوها برایمان باقی می ماند.
2- سطحی هستند.یعنی آرزوهای و اهداف ما بلند مدت نیستند.مثلا ما دوست داریم و آرزو می کنیم که در طی یه سال یا... به یه نتیجه ایی برسیم وبعد... معلوم نیست؟
3- مهم نیستند.اکثر آرزو ها و اهداف ما هنوز آنقدر برایمان حیاتی یا مساله نشدند که رسیدن به آن برایمان مهم و حیاتی باشد. یعنی با اولین مانع و مشکل سرد و یا خسته شده و از آن دست بر میداریم .
درواقع ما نمی دانیم چه می خواهییم !
همین الان اگر از شما بپرسم چه می خواهید شاید هزاران خواسته جور واجور بیان کنید ,که هیچ ربطی هم با هم ندارند.در حالی که هیچکدام خواسته واقعی شما نیستند.
خواهید پرسید پس چگونه به خواسته واقعی خود خواهم رسید.
رسیدن به خواسته و آرزوی واقعی مستلزم شناخت و درک واقعی از خودتان است.
این (من ) واقعی من چیست؟
دوباره اگر از شما بپرسم شما کی هستید شاید نتوانید حتی خود واقعی خود را در یک جمله ویا یک پاراگراف بنویسید !
به خودتان برگردید واقعا من کی هستم ؟
آیا این شخصیت مثلا محمد محمدی همان واقعیت من است؟
آیا من خلاصه می شوم در چند صفت بارزی که شخصیت من را درست می کند؟
مثلا تند مزاج وعصبی ویا خوش قلب و مهربون !
آیا همه واقعیت من همین چند صفت بارز من هستند؟
پس من نباید و یا ممکن نخواهد بود که تغییر کنم !!
چون من (شخصیت من ) همین است!
یا نه در ورای این همه صفات و خصوصیات فردی یک نیرو ویا یک واقعیت دیگری است که می تواند من و همه خصوصیات فردی من را تغییر دهد و من در هر برحه از زمان یه فرد جدید و با خصوصیات جدیدی باشم!؟
این همه تغییر ناگهانی افراد که شما حتما در زندگی خود با نمونه هایی از آنها مواجه شده اید ؛نشان از این است که واقعیت افراد همین خصوصیات و صفات بارز آنها نیست.
بلکه در ماورای ظاهر ما انسانها یک نیرو و حقیقتی هرچند مخفی و بالقوه وجد دارد که حقیقت اصلی ما را مشخص می کند.
و همه آن افراد ی که شما شاهد بودید که خود و زندگی خود را متحول کردند ,در واقع به آن واقیت رسیدند و آن را باور و شکوفا کردند.
به خودتان برگردید ,فکر و ذهن خود را روی خود متمرکز سازید ,ذهن خود را از همه اشخاص و حتی اشیاء و به طور کلی جهان بیرون از خود خالی سازید.
به شما پیشنهاد می کنم چند بار امتحان کنید.
البته چون ما عادت کردیم به دنیای بیرون این کار سخت است ,ولی شما سعی کنید.
خیلی عالی می شد اگر حتی احساس برخورد با جایی که نشسته اید هم نداشتید و یا دستان روی ان است ,ویا صداهایی که می شنوید.هیچ کدام از حواس پنجگانه شما چیزی از دنیای بیرون را احساس نکند.
اگر موفق شوید به این خلاء برسید , خود واقعی خود را احساس خواهید کرد.
اگر ازاین درک حضوری خود بگذریم.و بخواهیم راهی ساده تری را انتخاب کنیم؛باید به افکار و عقائد خود رجوع کنیم و از آنها مدد بجوئیم.
اگرچه افکار و عقائد ممکن است باطل باشد .
در واقع افکار شما از جهان و انسانها و حتی خودتان؛ آیینه تمام نمایی از خود واقعی شما است , که می توانید خود را در آن ببینید.امیر المومنین می فرمایند ارزش هر انسانی به آن چیزی است که می داند(می اندیشد).نهج البلاغه حکمت 147
و همین نوع نگرش شما به خود و انسانها در اکثر تصمیمات و انتخابات شما تاثیر گذار هستند.
پس اینکه فکر شما ,اندیشه شما و عقائد شما از کجا و چه منبعی سرچشمه می گیرد ؛از آن جهت که دوام و والایی شما به آن بستگی دارد از اهمیت خاصی برخوردار است
و نیز در درجه بعدی اهمیت, تصحیح افکار که منجر به تصحیح شما خواهد شد, قرار دارد.
منابع تامین افکار انسان
1- خانواده
شنبه 8 خرداد 1389
|
کیستی یا چیستی من؟
کیستی یا چیستی من؟
تا حالا شده از خودتان بپرسید این من ِ من که تشخص یافته به یکسری صفات و اخلاق ها و...
واقعا مطابق با واقع است یا نه شاید تصور من و نتیجه عملکرد ذهن من , من ِ من را اینگونه تعریف می کند.
حتما شما هم تجربه کردید که گاهی با انتقاد شدیدی از سوی دیگران مواجه شده باشید ! انتقادی که هرگز به فکر خودتان خطور نکرده و آن را اصلا قبول ندارید .
مثلا از شما عملی سرزده که باعث شده دیگران نسبت به آن عمل و حتی خود شما قضاوتی کنند که شما اصلا آن وجه از قضاوت آنها را متوجه نبودید و حتی منکر حقیقت داشتن آن باشید .
ولی با چه ملاکی می توان تشخیص داد که برداشت شما از خودتان درست است یا برداشت دیگران؟
و حتی تا این زمان از زندگی تان برداشت و تصورتان از زندگی و حتی از خودتان درست باشد ؟
آیا محک زدید؟
اگر یقین دارید چه ملاکی این یقین شما را تائید می کند؟
متاسفانه ما با عینک های معیوب زیادی به زندگی و خودمان نگاه می کنیم و فراگیر شدن این آسیب از انحراف آن و معیوب بودن آن نمی کاهد.
نمونه بارز آن این است که تصور ما از خودمان و احساس ارزشمندی مان , اغلب با عقیده ای که دیگران درباره ما دارند شکل می گیرد .
گاهی ابراز عقیده دیگران در مورد ما صحیح و مفید است که شاید با انکار ما مواجه شود و شاید ابراز دیگری غلط و معیوب باشد که با استقبال ما مواجه شود.
بنابراین اگر شخصی که ما به حرف های او گوش می دهیم ابزار نظر معیوبی داشته باشد , این اظهار نظر واقعی نخواهد بود و ما را دچار انحراف خواهد کرد یعنی ما نسبت به خودمان دیدی خواهیم داشت که واقعیت و حقیقت ندارد و متاسفانه غالبا تعصب هم داریم .
وقتی آنچه ما در مورد خود باور می کنیم , این باور بر نحوه زندگی و بسیاری از انتخاب ها تاثیر می گذارد .
در اکثر موارد ما نیاز زیادی نسبت به تائید دیگران پیدا می کنیم و به جایی خواهیم رسید که تمم تلاشمان در لایه زیرین انگیزه ها برای رضایت دیگران خواهد بود .چون من ِ من را دیگران تعریف کردند و من اگرچه برای خود کار می کنم ولی این من واقعیت و حقیقت ندارد و همین علت اصلی این واقعیت عصر حاضر است که همیشه در هر موقعیتی باز احساس کمبود چیزی رو در خود داریم و احساس می کنیم که یه چیزی رو کم داریم.
نمونه بارز آن که حتی شاید فی البدائه حتی شما هم با آن مخالفت کنید , نحوه آرایش ظاهر معمولی مان استیعنی:
سعی می کنیم طوری خود را بیاراییم که فکر می کنیم بهتر است آن طور به نظران دیگران برسیم.
پنجشنبه 23 ارديبهشت 1389
|
دل
حیف جوانه دلم که با تبر عشقت شکست
در من تنها تصویر یک آدم نقش بازی می کند
تو تمام ترانه های جوانیم را سوزاندی
دیگر تا سپیده دمان دستمان در دست هم نیست
دیگر حتی نگاهمان هم با هم همراه نیست
آزادم آزاد چون پرنده ای از قفس گریخته
در من تنها تصویر یک آدم نقش بازی می کند
کاش عشقم دوباره شکوفه می داد
یا حتی توده های یخی دلت آب می شد با آفتاب چشمانم
خواستم رهایت کنم برای همیشه
اما کودک دلم هوای نفس های تو را کم داشت
در من تنها تصویر یک آدم نقش بازی می کند
دوشنبه 30 فروردين 1389
|
یاد یاران
ما ز یاران چشم یاری داشتیم .... حالمان بد نیست غم کم میخوریم--------------کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم می دهند -------------- عشق می ورزم عذابم می دهند من نمی دانم کجا رفتم به خواب-------------- از چه بیدارم نکردی آفتاب خنجری بر قلب بیمارم زدند -------------- بی گناهی بودم و دارم زدند بعد از این با بی کسی خو میکنم -------------- هر چه در دل داشتم رو میکنم درد می بارد چو بدتر میکنم -------------- طالعم شوم است باور میکنم خنجری نامرد بر قلبم نشست --------------از غم نامردمی پشتم شکست نیستم از مردم خنجر به دست --------------بت پرستم بت پرستم بت پرست عشق گر اینست مرتد می شوم -------------- خوب اگر این است من بد می شوم قفل در بر درب سلولم مزن -------------- من خودم خوش باورم، گولم مزن من نمی گویم که خاموشم نکن--------------من نمی گویم فراموشم نکن من نمی گویم که با من یار باش-------------- من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم، دگر گفتن بس است-------------- گفتن اما هیچ نشنیدن بس است ***********************
*********************** روزگارت باد شیرین، شاد باش --------------دست کم یک شب تو هم فرهاد باش وای رسم شهرتان بیداد بود-------------- شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون می چکید-------------- خون من، فرهاد و مجنون می چکید خستهام از خنده های شومتان--------------خستهام از گریه ی مصنوعتان عشق از من دور و پایم لنگ بود--------------قیمتش بسیار و دستم تنگ بود کوه کندن گر نباشد پیشه ام--------------بویی از فرهاد دارد تیشه ام اندک اندک وقت رفتن میرسد -------------- هجرت از نامردمانم میرسد گر نرفتم هر دو پایم خسته بود --------------تیشه گر افتاد دستم خسته بود هیچکس دستان مارا وا مکرد--------------فکر دست تنگ ما را کس مکرد هیچکس اندوه ما را دید؟ نه-------------- هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه هیچکس چشمی برایم تر مکرد--------------هیچ کس یک روز با من سر نکرد هیچکس اشکی برای من نریخت -------------- هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حال ما هم دیدنیست --------------حال ما از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم -------------- گاه بر حافظ تفال میزنم *********************** حافظِ دلداده فالم را گرفت--------------یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم--------------خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ما ز یاران چشم یاری داشتیم-------------- خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ما ز یاران چشم یاری داشتیم--------------خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ما ز یاران چشم یاری داشتیم--------------خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ما ز یاران چشم یاری داشتیم-------------- خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
دوشنبه 30 فروردين 1389
|
قلب شکسته
ديگر مگو روايت چشمان خسته را تصويری از تبسم لب های بسته را در انزوای غربتم آهسته تر بيا تا بشنوی ترنم قلب شکسته را احساس می کنی که کسی بوسه می زند اين بازوان زخمی در خون نشسته را
يکشنبه 8 فروردين 1389
|
< بعدی قبلی >
|
|